![]() |
![]() |
|
| برای زنده بودنم دلیل آخرینم باش |
|
سلام دوستای خوب خودم
دو ماهی می شه که آپ نکردم
راستش دیدم خیلی وبلاگم نا امیدانه می زنه
هرکی میاد جز ناامیدی چیزی توش نمی بینه
بعد اون آپدیت آخر که اوضا روحی خیلی بدی داشتم تصمیم گرفتم دیگه آپ نکنم تا وضعیت روحی خودمم بهتر بشه خدا رو شکر الان به واقعیت های جدیدی در مورد عشق رسیدم و سعی می کنم از این به بعد وبلاگم بهتر از همیشه باشه
دوستدار همه ی شما دوستای خوبم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:39 توسط فائزه |
|
|
سلام
این بار با دلی پرغصه دفتر درماندگی هایم را سیاه می کنم خوب ها چه زود بد می شن مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت.... به من و سادگيام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
صدايم را در گلو خفه کردم و بر آتشم آب حسرت ريختم، که مبادا در رفتنش ترديد کند. هر چند دل او جلوتر رفته بود. اشکهايم را اين مهمان هاي نا خوانده ولي هميشگي چشمهايم را با شکوفه هاي خنده آذين کردم و تقديمش داشتم تا با خود ببرد، يادم را، نامم را ...
او رفت. رفتنش برايم مردن بود، نه مرگ او نه، مرگ آرزوهايم مرگ همه آن چيزهايي که با رفتنش از دست رفت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:26 توسط فائزه |
|
|
سلام
عید همگی مبارک ان شاالله سال خوب و سرشار از سلامتی و موفقیت داشته باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:54 توسط فائزه |
|
|
شايد ديگر مرا نشناسي!شايد مرا به ياد نياوري ، اما من خوب تو را ميشناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا.
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم. خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت ميچکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند. يادت مي آيد؟گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان.تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، ميدانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي. اما هميشه خواب زمين را ميديدي . آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد . تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را . ما ديگرنه همسايه هم نبوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم ........... دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي دانم چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا. بلند شو ، از دلت شروع کن . شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:37 توسط فائزه |
|
|
عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم
توی چشمای قشنگت باز همه دنیا رو دیدم شیشه تنهاییمو من واسه عشق تو شکستم قصه از اینجا شروع شد که دلم رو به تو بستم بیش از این فکر می کردم با تو خوکرده نفس هام تو رو می خوام قد دنیا تکیه کن به قلب تنهام تو همونی که یه عمری گشتمو پی تو دویدم تا غروب رفتمو این بار دیگه به طلوع رسیدم دستتو گذاشتی آخر تو این دستای من حالا وقتشه بدونی که چقدر عاشقت هستم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط فائزه |
|
|
سلام
نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تورو نمي خوام باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام يه شوخي بود و يه قصه ي تلخ وقتي که گفتي تورو نمي خوام خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم... چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته رنگ اون چشات ، چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده؟ ولي مي دونم تو آسمونا قصه ي مارو يکي شنيده تو باور نکن هرکي بهت گفت پيشت مي مونم ... اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست . ایام محرم را به همه ی دوستداران حسین (ع)تسلیت می گویم. لیست العبادة كثرة الصیام و الصلاة ، و إنما العبادة كثرة التفكر فی أمر الله |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:18 توسط فائزه |
|
|
سلام
کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
حسرت کاش کسی حسرت دیدار نداشت کاش کسی به دل غم یار نداشت کاش وقتی از وصال یارسخن گفتیم کسی به چشم خود قطره ی اشکی نداشت کاش جاده و راهی هرگز نمی دیدیم تا یار سفر کرده حسرت برگشت نداشت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:34 توسط فائزه |
|
|
سلام
من به یه بازی وبلاگی که از شب یلدا شروع شده دعوت شدم . تو این بازی من باید ۵ تا از خصوصیاتم که دیگران از اون خبر ندارند رو اعتراف کنم و ۵ تا از دوستام رو هم به این بازی دعوت کنم. اعترافات: ۱.یه بار عاشق شدم و یه بار شکست خوردم. ۲. عاشق ورزش به خصوص اسکیت و بسکتبالم. ۳. معمولادوستای زیادی دارم و رفیق بازم. ۴.مهربون .با جنبه و مغرورم. ۵. از دروغ . سر کار گذاشتن. تهمت. دودره بازی متنفرم. ۱+۵.آدم با اعتقادي هستم و خدا رو خيلي دوست دارم. دوستای گلم که به بازی دعوت شدن: ۱.مهسا (وداع با عشق)www.veda-ba-eshgh.blogfa.com ۲.مهدي عزيز (شاهزاده)www.abre-bahari64.blogfa.com ۳.دوست خوبم زمهرير(زمستان نامه)www.zamharirnamag.blogfa.com ۴.دوستاي گلم شيما و نگار(شيما و نگار عاشق گوگوش)www.negaroshima.blogfa.com ۵.ليداي عزيزم(نزديك ولي دور)www.asheghebiiikas.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:0 توسط فائزه |
|
|
سلام
از نوشين عزيز كه از دوستاي قديمي و خوب من و همه ي دوستان كه منو تنها نمي ذارن خيلي ممنونم. دلم آشيان پرستوهاي مهاجر است كه هر صبحدم از روزنه چشمهايم، به قصد چيدن ستاره هاي آرزو بال ميگشايند و شبانگاه خسته و نوميد، ساكت و آرام به خانه باز ميگردند. پلك بر هم نمي گذارم چرا كه پرنده ها چون من از حبس بيزارند. آري همين كه بندي اين دل اند برايشان كافيست. بر آنم تا از دل برانمشان، آخر چشمانم خيره بر ماه كه در بدرقه آن قاصدك سالهاست زمين گيرند. ديگر تاب ماندن ندارند. نگاه كن خواهي ديد ستارگان درخيسي پنهانشان پر شور مي رقصند و پلكهايم چقدر سست و ملتهبند. ديگر اين گوشهارا با آوازهاي غريب الفتي نيست. بايدرفت. پرستوها بازخواهند گشت... . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 11:45 توسط فائزه |
|
|
سلام
اول از همه باید بگم از آشتی فاطمه و آرش عزیز خیلی خوشحالم امروز به مناسبت تولدم تصمیم گرفتم درباره ی عشق بنویسم تا وبلاگم از حالت غم بیاد بیرون من تولد چندتا از دوستای عزیز وبلاگی مثل لیلا جونم بودم امیدوارم اونام بی معرفتی نکنن و بیان تولدم.
ليلي زير درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ گلها انار شد داغ داغ هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند دانه ها توي انار جا نمي شدند انار کوچک بود دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را از درخت چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کا في است انار دلت ترک بخورد . شراب را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاريست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جايگاه توست. ما که کسی رو نداریم بهمون تبریک بگه پس خودم به خودم میگم:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:23 توسط فائزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
برای کسی که می داند دوستش دارم با خود اندیشیدم در این ترانه بی تو ماندن در این لحظه های بی تو حس بودنت شنیدن تپش های قلبت از مرز فاصله ها از نگاه چشم های تو تمام انتظارم شده |
| پیوندها |
|
سکه ماه وداع با عشق پایان ثانیه پسر زمستان شاهزاده سجاد سرخ به رنگ عشق میلاد عزیز آتش عشق محسن عزیز در كوي عشق I LOVE YOU باران(بهنام عزيز) داداش سعید(دكي جون) عجب رسمیه رسم زمونه
|
|
RSS
|